اسفاربهار 92

The Books

Spring 2013

شاپور

احمدي

1341



Shapur Ahmadi

1962


Ahmadi_shapur@yahoo.com

Shapur.alef@gmail.com

www.shapurahmadi.blogfa.com



اسفار. نشانه‌ي نخست


بچه‌اي بيش نيستم من، پادويي زنانه

يا پسري كه به اندام خود عشق مي‌ورزد

دست بر گيسوانم مي‌كشد

تاجي بر سر مي‌گذارم، و سيمايش

را مي‌نگرد. سپيده‌دمان و گوهري بي‌چرك و كثافت را

فاخته‌ها بر پرچين جا گذاشته‌اند

بيا ته‌وتوي باغ بي‌دررو را حالا در آوريم، خاب

زانو به زانوي ماه شيري

زنگار كهنه‌ي گنبد مي‌پيچدمان

در چارچوب پوك آرامگاه و همين بركه كه مي‌ريزيم.


اسفار. نشانه‌ي ديگر


آيا من هيچ سير نخواهم شد از چرخ زدنت؟

بوته‌هاي خاموش را مي‌بُرم پشت به بنفشه‌زار

در سينه‌كش كومه‌ي سرب و لخته‌هاي آذرين.

پايين دبستان زير تپه‌هاي ليز آرايشگاهي نزديك و خنك بود.

در همان گوشه‌وكنار مهر و ناهيد بانگ بر مي‌افكندند.

آه، و چهل كفتر عاصي از روي نطفهات پر خواهند كشيد.

و سرانجام سبدِ گز و ريواس را در كنار خواهم گرفت.

صبحها در بين راه چوپاني پشت به سنگلاخ آتشين ناكسانه مي‌خنديد.


اسفار. نشانه‌ي سيم


آن گاه شبانه ابروان مرا در ميان ده دوازده هرزه‌گرد و شاعر مفنگيٍ ديگر خواهي سترد. زانوان زردت را پايم خواهي زد. بادبزن چوله را از نزديك بر صورتم خواهي گشود. آوازي را كوك خواهي كرد: زوزه‌ي بيوه‌زني كتك خورده را. او را گويا از بابِل بازگرداندند. ساكي بنفشه‌پاره با خود داشت. اما هيچ كس او را نمي‌شناخت، حتي پسرش كه هر شب در خرابه با او غلت مي‌زد و تنش را با تبر تكه‌تكه مي‌بريد.


اسفار. نشانه‌ي چارم


دو توله‌سگ

كنار مادر مرده‌شان

و كلاغي

مبادا خورشيد يكي را بدرد

آيا هيكلمان را پيدا كرده‌اي از پريشب تا حالا

خشنودم تو چي

فيروزه‌هاي مات

بر جويباره

شبگردي تلخ

جوكهاي پريوار

پري لت‌وپار.


اسفار. نشانه‌ي پنجم


شب نشستيم سرهاي هم را بريديم

در زلالي ظلمات و مه

خيزاب قهوه‌اي را دوست

چه خوب به نيمكت چوبي

و هيچ كهنه

جاي خنده بر دهانت


اسفار. نشانه‌ي ششم

مامان، من اون بلبل سوخته رو مي‌خوام. كوش؟

مگه فرشته‌ات سر قبر با اون وراجي نمي‌كنه؟

حتماً ، شاعر رو از سر وا كردند.

آره، دروغ نگو. بازي‌اش ندادند.

شاپور

ها، چيه؟

چه طور تا به حال زنده موندي؟

آخه سخته

خودم سه شيكم زاييدم و هيچي‌ام نيست

اما هنوز نتونستم برگه‌هايت رو بگشايم

چرا نمي‌اومدي زير تيغ گلدسته‌ها گپ بزنيم

رنگمون شني مي‌شد

رمه‌ي كلاغها

گور نرم تو رو مي‌شناختند.


اسفار. نشانه‌ي هفتم


با تو راست مي‌گويم

يك بالِ مردي رجزخوان بر صورت شب و فرشتگان مي‌سرد

ورزاي پير به دهكده آمده است

اما خورشيد بي‌دردسر مانده است

دوست دارم انگبين پنهان را ببينم در حجره‌ي زنان

و خال بهشتي‌ات را مي‌خواهم كه زنجره‌هاي مرده را مي‌آراست

و خنجرت تاج ورزا را بر بهارخوابهاي فكسني و راه‌پله‌ها مي‌بخشد.


اسفار. نشانه‌ي هشتم


به خاطرم نياور آن دهكوره‌ي بي‌سوراخ را، لخته‌لخته‌هاي رودي كه كلاغها مي‌آشوبند، و كاهني بي‌اجاق. و ما اسيراني بوديم كه بر كتيبه‌ي شني شب دماغمان را مي‌ماليديم. جرأت نداشتم بر ركاب همان گاري‌ بپرم كه سراسيمه با كتابهاي چندگانه‌ات‌ و گلاب و شعله‌اي از رقص درويشان معطل ايستاده بودي و مي‌گفتي: «تو هم بيا، بيا. هيچ كس نيست. مي‌ترسم ناشنيده به هم بريزي از نفخه‌اي كه دوستان ناشناسم از هر سوي ارض برايم فرستاده‌اند، از كنار ميزهاي تنومندشانسنگفرشهاي جلبك‌فام، جامهاي مسي، آهسته مي‌خيزيدند، و برگ مي‌زدند انگشتانم سايه روشن را. خانه‌ي بنفشه‌ام كور بود، نرم‌نرم در آن مي‌نشستم. لبخند چوپاني كور همه چيز را (به جز آن گل اسفنجي كه در قلبي فرو رفته بود) روشن كرده بود، نيز آن سكه را كه در زوبينهاي نقره‌اي پنهان كرده‌اي. مي‌دانم ده شب گستاخانه نواي تودرتو و پهناور چار فرشته را در گوش جانم خواهي نواخت، پزشكان پاكي كه هر كدام كله‌ي سحر با چهره‌هاي نشُسته و خارخار از عشق چون پريهاي شبگرد به ايستگاهي خاكي رسيدند تا يكي‌شان (حتم دارم بيوه‌زني كه كاهني را بر تخم لجن همسر خود بار آورده بود) حتي پس از دقايقي و يا يك سال و چند ماه بر آستانه‌ي ظلماني و مرطوب دخمه‌اي بايستاند. از آنجا آن تابلوي ژرف، مريم مجدليه را مستانه در خواهند يافت، و بستري را كهنه و نيمداري همبوي فاخته‌ها، فاخته، فاخ، فا، ف، ف.


اسفار. نشانه‌ي نهم


به خاطرم نياور لايه‌هاي برنجي سحرگاهي بيراه را.

- آيا پروين را، راستش را بگو شاپور، مي‌شناسي؟ دوست دارم يك بار با گيسوان زرشكي‌اش بازي كنم.

-كجا؟

-در مطبش.

جلو چشم پيشخدمت و نگاره‌هايي كه آن مرد نابكار با مدادرنگيهاي خاييده در دخمه كشيده بود.

آري، خالهاي هفت ساله‌اش را خواهم بوسيد.

حاضري امروز عصر كوره‌راههاي برج را بكوبيم. فكر نكنم باز همان پارسا با نيم‌رخ مهتابي‌اش كه چند بار گناهان ما را بخشيد، مهمانش باشد و ما بارها امانتي‌مان را بر ميز آشپزخانه خواهيم نشاند، اوخ، فاخته‌ها، فاخته، فاخ، فا، ف، ف فاخته‌ها مرجان سفيدت را مي‌گشودند.

تازه صورتم را اصلاح كرده بودم. ابرواني گرم داشتم. پوست سنگي ورزايم نيمكت را مي‌نگريست. سراسر پاس نخست شب در آرايشگاهي پرت آشنايان و دوستان جورواجورت را به تصور مي‌آوردي. همه آرام و خوشرو بودند. زياد لفتش نمي‌دادند. دستبند را، مرغ عشق را مي‌بخشيدند و سر‌به‌زير به سراي شگفتشان باز مي‌گشتند. كاري نمي‌توانستند بكنند با تو . و لاله‌ي گوشت به لرزه در مي‌آمد و نور چراغ هنوز پوسته‌ي جوباره‌ي فيروزه‌اي را مي‌ماليد. به خاطرم نياور دوده‌ي خيس كهكشان را بر رخسارت و گلدسته‌هاي واژگون كفترانم را.

لبان اسب قشنگ و ماهت را سايه‌ي كوتاهم مي‌بوسيد بر گچواره‌هاي داغ.

و در صلات ظهر خنجرهاي چوبينمان مي‌سوختند.

چوپاني خندان و كور بر آسفالت بازگشت.

سنگهاي نالان زمان را مي‌گزيديم و چشمانمان هيچ نبودند.


اسفار. نشانه‌ي دهم


به تو مي‌گويم: يكي از فاخته‌ها بر پايين‌تنه‌ات تيز خواهد سابيد

بر آسمان و زمان لبخندي رندانه خواهي زد.

چار خواهر انديشناك به شكارچي خواهند نگريست.

آيا پروين بوي بدي نمي‌دهد؟

نه، به هيچ وجه. بگذار چاي لزجمان جان ورزا و گلدان را بپروراند.

آيا بايد هر دو چشمم را كور كنم

تا حلقه‌ي مسي فاخته‌ها به چرخش در آيد؟

آاي كولي ابدي‌ام، فرصتي خواهيم داشت تا آن طرفتر

گهواره‌ي پلاسيده‌ام را از چاه زرين بعدازظهر بگيريم.

آن سپيدار آهكي بلند را هر چه زور زدي نيگا نكردم

اما بنفشه‌هاي ديوانه‌ات را در ظلماتي خوشبو و آهنگين دوست دارم.

هااي بچه‌ها، تا شبگير

درين كوره‌راه مي‌توان هق‌هق كرد.

و ماه برهنه

گرگ‌وميش لرزان را

بي‌پروا پاس مي‌دارد.


اسفار. نشانه‌ي يازدهم


شهر را به گل سرخ پاره‌اي سپردي

و آسمان را به زنگوله‌ي

زنگاريِ جك وجانوري.

پاي برهنه‌ات بر خاك

در تاريكي گل سرخ

سربزنگاه

پس از صد سال و اندي.

دختركان گدا

با شاه بلوطهاي طلا

در پيرهنهاي چاك

شهري ژرف را

با شادي كبك و

آهنگ آذرين آفتاب

آذين بسته‌اند

و خود هرگز باز نيامده‌اند.


اسفار. نشانه‌ي دوازدهم

هنوز

پروانه‌ات

مي‌سوزد

سفيد

بر سينه‌ام.

***

زودتر

گنجشك

شرمگنانه

تنه‌ي درخت را

بوسيد.

***

هر روز

سكوت

تا پاگرد كبودت

پاي برهنه را

پيش مي‌كشد.

***

جامه‌دان مرگبارمان

و خوشه‌هاي

شبانه‌ي

روسپيان

بي هيچ ردي.

***

نيمكتهايم

نيمكتهايم

مات و كوتاه

با سوسوي بيگانه‌شان.

***

و شبِ بي‌خانمان

تنديسي زنده

در روسپيكده‌‌ي ابدي.

***

شبي هزارساله

تن سود

بر سوسوي

پولكهاي خاك

زير اشكوبه‌ي

خيست.

***

و

در نطفه و

طلاي ماه

فاخته‌ها

گيج و

پارسا.

***

هيس

من اين كنارم.

***

كرانه‌‌ي چپ آينه

حلقه‌ي كفتران هفتگانه‌ات

شرابه‌هاي مرمرين

پسينگاهي زلال و بي‌تكان.


اسفار. نشانه‌ي سيزدهم


با ماه ور مي‌روم.

اين است فردا.

دستكاري‌اش كرديم

با پسرهاي

زخمي و وامانده

تا نزديكيهاي باغي دنج.

من ماه را مي‌شناسم

بستر گند

و چشمان تلخش را.

در سپيده‌دمان آرامگاهي

به يك چهره در آمديم

سرهاي هم را جابه‌جا كرديم

در رگ و ريشه‌ي هم دست برديم.

شلواركهاي زمخت و آسماني هم را خراشيديم.

كمي شور بوديم، اما سوگند خورديم كه همه‌ي

اين سالهاي آخري فقط در

سنگريزه‌ و نجواي فاخته مي‌پيچيديم.

آينه زنگي بود و شب تيز مي‌تابيد.

پروردگارا

دالانم به چپ و راست راه مي‌بَرَد

و نيمروز را فيروزه‌ها را لك ‌انداخته‌اند.


اسفار. نشانه‌ي چاردهم


هر روز اينجا مي‌آمدم.

طوق طلايي چاي را فراموش كردم.

ديروز پير بودم اما امروز جوانم

با بروبچه‌ها و چند توله‌سگ گشنه

در ژرفناي چمن به خواب رفتيم.

گلهاي سرخ كوتاه بودند و آسمان فرو ريخته.

با پاهاي تپل و نيلي از

سيمهاي خاردار مي‌گذشتيم

و با ديدن لبهاي چاكدار هم

يكه مي‌خورديم.

بزرگ و بي‌پروا

باروت يكديگر را مي‌بوييديم.

و ريواسمان را به يك سو انداختيم.

به دنبال هم در سبدهايي كه خنك مي‌سوختند

كمان چرب و رنگين فاضلاب را مي‌شكستيم.

عينكم را گم كردم. پرهاي

داغونت را مي‌خواستم بارها بشويم.

لب جوي ايستاديم. گفتي: سكه را چي كار كردي؟

همين را داشتم. لامسب.

گفتم: نمي‌خوام با اون مرد سوار شي.

گفت: هيچي ازش نمياد.

گفتم: مگه بارها دعوتش نكردي خونه؟

گفتي: نه به خدا، به هر حال، مگه نمي‌خواي اون ور

توي دخمه بخوابيم؟

گفتم: چرا. اما هنوز بلد نيستم درست حرف بزنم.


اسفار. نشانه‌ي پانزدهم


گفتي: اگه ناراحت نمي‌شي، تو يواش‌يواش همين جا بپلك. من سكه نمي‌خوام. يادت مي‌كنم. مي‌دوني حتم دارم بارون اون ور، پياده‌رو سيماني رو مي‌كوبه. دو سه تا از بچه‌هاي آشنا توي كتابفروشي پناه گرفته‌اند. اونا پس از نماز مهمانم مي‌كنند. صبحهاي زود قلبم مي‌تپد. اون بستر ژرف رو خواهم ديد، خونه‌ي سياه رو، پرده‌ي قلمكاري رو. چه حماقتي، بدون سكه. مي‌انديشم كه برايت همه چيز رو تعريف خواهم كرد. بدنت به لرزه در خواهد اومد. نمي‌توني به آينه بياويزي. از گوشه‌ي سمت راست چه مي بيني؟ چه طور تا حالا زنده مونده‌اي؟ يه چيزي بگو. مي‌خوام برم.



اسفار. نشانه‌ي شونزدهم


بر جاي‌جاي سيماچه‌ي خشكت

لبخندي سبك آويخته بودي.

آن گاه دوباره هر كدام سرهاي سنگينمان را بر نيم‌تنه‌مان دوختيم.

من باز هم خاك خردل پشت كمرگاهت را تكاندم.

زيرانداز حصيري را به آب انداختي.

آفتاب بر سنگهاي سياه مي‌چكيد.

من هميشه آنجا بودم.

تو آسمون رو هميشه دوست داشتي؟

با زهره چي كار مي‌كردي بعدازظهرها؟

گيسوان چتري‌ام را لاجوردي مي‌كردي و بعد به هم مي‌دوختي.

كوتاه بودم و بر سنگچين خزيدم

تا جلوترك خودم را به ماه نشان بدهم

به گنبد آرامگاهي راست در وه‌شابور

و پزشكي صدساله و زن

كه خسته گوشواره‌اش را از آينه مي‌ستاند.

صخره‌ي فيروزه‌اي، تا زير پله‌ها، كنار آبراه كوچه‌مان باريده بود.

آينه را هفت شبانه روفتيم.

پوپك، دلخور و فرتوت، آينه را مي‌پاييد.

پروردگارا

بي‌آنكه انگشتانم بلرزند

تاريكيِ هر دو سوي جامش را بر مي‌گيرم.


اسفار. نشانه‌ي هودهم


آري

مي‌شنوم:

جبينت

بچه‌كلاغ را بيچاره نخواهد كرد.

اين همان نيمكت چند سال پيشمان است.

پروين امروز نيز دير خواهد آمد،

يا شكارچي را به بالاخانه‌ي جزيره‌اش خواهد برد

بي‌آنكه بفهمند چگونه با آب دهان

كله‌شان را بر نيم تنه‌ي هم بچسبانند.

من آرزو داشتم در راه‌پله‌اش ساعتها

كز كنم و زهره را تماشا كنم

هنگامي كه بر موزائيكهاي بي‌ژرفا كهنه مي‌كشد.

مابقي كفترها، سپيدارهايمان را كور خواهند كرد

و اين را پروين گرچه چاق و خنگ است

با چشمان كيهاني و خياموارش خواهد ديد

البته اگر با دوچرخه بيايد و پسرش

كه به‌نيكي مي‌نبشت، ديگر دنبالش نكند.

مامان، مبادا يكي‌مان را خورشيد بدرد.

ببين، حتم دارم كاهن ديباچه‌ي صورتكم را مچاله مي‌كند

صورتك فرشته، سگ‌پري، پيشخدتي كه عقيم بود،

بيمار بابلي‌ات.

-تو هيچ به چوپاني نزديك شده‌اي؟

-من، نه. اما يكي‌شون كه تازگيها

پاسبان شده، كمكم كرد سوار گاريچه

بشم. اون وقت همه چيزم را براش انداختم:

حنايي كه آن شب گيسوانم در آن لغزيدند،

بالهاي فيروزه‌ام را در آينه

و گلبداني كه بر آن بستر كهنه بخشيده بودم.

- هر روز يكي از فاخته‌هايت حلقه‌اش را مي‌فروخت.

آيا پروين مرد پارسا را كه گويشي دري

و زنانه داشت، آخرسر با خود نمي‌آورَد؟


اسفار. نشانه‌ي هيژدهم


من همبازي پروين بودم.

همان كاروانسرايي را مي‌خواهم كه مرد كهني

چارپايه‌اش را هميشه عصرها بر پياده‌رو كاهپوش آنجا مي‌نشاند

و نعل اسبهاي لاغر و بي زهره را مي‌كوبيد.

پروين با دندانهاي فراخش، از آن سوي جويِ

سياهي كه بريده‌بريده خاك را مي‌سريد

بازي‌بازي جلو مي‌آمد و تاج خروسي‌اش را

از پيرمردي مي‌گرفت و خندان و خيس باز مي‌گشت.

اينجا را مي‌خواهم. ميله‌هاي قهوه‌اي و بلند

هيئت سروي چدني را مي‌نگاشتند.

پسربچه‌اي را دوست دارم كه همه‌ي عمرش

فقط ده دوازده جمله را مي‌ژوييد.

دماغش آبي بود و بر چليكي خالي

با بانگ مهر در مغرب به چرخ در آمد.

چتر سوخته‌ي ناهيد را شناخت، و سر بر نياورد

بوييد، و نلرزيد

هر دو فرشته را شناخت كه بي‌تأمل از كنار چاه رد شدند

تا چراغشان را بر بستر ناهيد بگذارند. انگشت سبابه‌ي

دست چپش را مي‌جويد و در زلالي نيزار قايم شد.

به ياد داشت كه در ده دوازده چامه‌اي كه يكي از دلدادگان بددستش

برايش فرستاده بود، هيچ نشاني از جسم

يا حتي قلب پاك او به چشمش نيامد. بنابراين زود به يك سو

چرخيد تا هر دو فرشته بتوانند نجواوار فره لكه‌هايش را بستايند.


اسفار. نشانه‌ي نوزدهم


هر دو فرشته وكيل بودند. ناهيد را خوب مي‌شناختند

اما به روي پروين نمي‌آوردند. پروين بي‌خستگي

با خوشه‌ي آويزان و چاقش وَر مي‌رفت و به بيمارهاي سرپايي‌اش فكر مي‌كرد.

نيم‌تنه‌هاي زرد گاوها، زبانه‌هاي آفتاب را مي‌چريدند

و سايه‌شان تا چاهي مي‌خزيدند كه مرد جواني (گويا

شاعري نگونبخت و بدون چمدان) با دلوي آنجا

ايستاده بود و پيري عريان از پس وي سرك مي‌كشيد.

آري هيچ كدام از فرشته‌ها قاضي نبودند.

گاهي با سبويي شراب از پله‌هاي سفيد ناهيد

بالا مي‌آمدند و پس از چند پاس گذشته از شبي ديجور

هنگامي كه موشهاي‌ خراب به هر طره و آهي رشك مي‌ورزيدند

ناگاه در كف دستان سرخ و سياه ناهيد

گلدسته‌اي را جلو چشمان دريده‌ي او

مي‌نشاندند. گنبد تنومند را دُور مي‌زدند

و تاج خروس باري ديگر در خون و سپيده‌دمان مي‌غلتيد.


اسفار. نشانه‌ي بيستم


جانِ دلم، پروين بهم گفت: هيچ فكرش رو هم نكن. هر وقت پكر

بودي، هر وقت سر دواندنت، هر وقت گشنه‌ات شد

بيا همين جا. همه چيز را برايت نگه داشته‌ام.

يادت نيست؟ چرا موهاي خودم را نمي‌چيني؟ همين

جا قدم بزن. لاشه‌ي آسمان را گوشه‌اي گير بيار

صخره‌اي را كه سر صبح دختربچه‌اي را داغ مي‌كند.

***

دوست داشتم هولكي در منزلگاهي بي‌گردوخاك

و كاهي، عصرها، سينه‌ي حلبي‌ات را نگاه كنم.

هيچ كي منزل نبود.

گاوها، بنفشه‌هاي آتشين را مي‌خاييدند

و زير چاله‌هاي دبستان مي‌رمبيدند.

يواش‌يواش روباههاي گوگردي بر گچواره‌ها مي‌تابيدند

و داربست چاههاي نفت را شبنم چرب بر مي‌افروخت.

منجق و پاي گرگم را در خاكروبه‌ي شبانه به ياد دارم.

نيم‌رخم خوب بود بر سنگريزه‌هاي سينه‌ات مي‌سود.

توي كاهدان بنفش گفتي: مي‌خواهي چي كار كني؟

لخته‌لخته‌هاي اقيانوس و زهر و تيغ

بر سر و كولمان روي تختهاي سيمي مي‌باريدند.

گنبد خزآگين و نرم را بوييديم.

از ژرفاي تخت نمي‌توانستم سرانگشتانت

رگه‌هاي رودخانه را بفشارم.

پايين آمديم تا بر سنبله‌ها

به چوپان و شكارچي ببازيم.


اسفار. نشانه‌ي بيست‌ويكم


يكهو شنلم را پهن كردم، تا وقتي امروز صبح

فاخته‌ها بر سرانگشتان پيشخدمتمان

مي‌چسبند، در تاريكي كمي بخسبم. فاخته‌ها

مي‌دانم به زوزه‌هاي آن دو، پسر و زن بيوه

خو گرفته‌اند. حلقه‌اي را تنگ خواهند گرفت. بوي

پياز و نطفه، بنفشه‌ها را تا پايين پلكان خشماگين مي‌كند.


اسفار. نشانه‌ي بيست‌ودوم


ابروانم را دوباره خواهي گشود. جاي خنده را بر دهانم پيدا خواهي كرد و سرم را باز خواهي گرداند. من از رمه‌ي صبحگاهي كلاغها بيزارم. بيخود سعي نكن به برگردانهاي خودساخته اما بدجوهر‌م راهشان بدهم. من هيچ وقت با اون آرايشگر بابلي گپ نزدم. سرانگشتان هر دومان مرده بود. در همسايگي‌مان كاهني كور تا ديروقت همه چيز را كنار جام مسي برايم نجوا كرد و چون آهويي خنديد. آن چار فرشته را در ايستگاه خاكي نشانم داد؛ اما تنها يكي از آنها كه گشنه و سفيد بود، بر بستري همبوي فاخته‌ها پلكهاي خود را بست: مريم مجدليه. راست مي‌گويم. در مطبش به سراغش رفتم؛ به خاطر مي‌آورم تاج نيمكاره‌اي را كه سايه‌اش مرغزاري بود كه زانوان گاوهاي پيسه را در خود فرو برده بود. گيسوان يكديگر را دوست داشتيم. نمي‌دانم كدام يك صخره‌اي مات بوديم. له‌له مي‌زديم و ماه گيجاگيج نطفه‌اش را مي‌ريخت. نيرنگ زيبايي آموختيم: بادرنگ اندامهايمان را به يكديگر داديم و به خود نگريستيم، به لكه‌هاي زمان و نيستي، به كوتوله‌ها و چپق و به قلعه‌اي كه سه شبانه‌اش را در پاگردهاي زمردين آن معطل خواهيم كرد. و سرانجام برگه‌ها را اكنون خواهي گشود: برگردانهايي سمي، خاك‌اندازي پر از شب و آشيانه‌هاي جك‌وجونور كه پروانه‌اي پدرانه بر وجدانم ماليد. اكنون به خاطر مي‌آورم اين روستاي بي‌سوراخ را. در دو سويت همان دو فيروزه را ديدم. جابه جا شدي. در پايين‌دست آيينه فرو رفته بودي. قبري زلال بود، و موشهاي قهوه‌اي كنار چلچراغهاي كاهي‌اش سوت مي‌زدند.


بهار 1392