محمد عالم افتخار




«حقوق بشر» و حقوق شهروندی؛ هیچ ربطی به اسلام ندارد! ـ 2

(ایاد جمال الدین عالمِ عراقی)





اخیراً مولوی ایاد جمال الدین عالم دینِ عراقی طی یک نشست تلویزیونی؛ حقایق کتمان شده و انکار شده با اهمیت و تعیین کننده در مورد دیانت اسلام و صدر اسلام را برملا کرده است:

*********

*ـ در مدینه بود که؛ منافقت و حزب منافقون به وجود آمد که قرآن وسیعاً به آن می پردازد!


*ـ دو رویی در میان مردم؛ واکنشی در برابر حکومت دینی بود.


*ـ قانون (حکومتی) را باید شهروندان بنویسند نه کدام خدا!


*ـ در اسلام؛ «حقوق بشر» نیست!


*ـ پلیدی هایی که امروز به نام "الله" انجام میشود؛ در سابق هم میشد!


*ـ آیا پیامبر اسلام آمده بود که مردم را اسیر و برده کنند و در بازار های دمش و قاهره و بغداد... بفروشند؟!


*********

https://www.facebook.com/video.php?v=328349784019526


(اینک بخش دوم گفتار در مورد این ویدیو کنفرانس:)


نه دنیا؛ سیاه و سفید است و نه مساله هایش:


اینکه دنیا سیاه و سفید نیست و مثلاً یک جزء سخت کوچک آن؛ مانند نور سفید خورشید؛ حین تجزیه در منشور؛ حد اقل هفت رنگ اصلی را از خود بروز میدهد؛ به معنای آن است که نه باید با عالم هستی و تطورات آن در زمان و مکان؛ برخورد سطحی و سرسری داشت.

در زمره بخش های هستی؛ موجودات حیه؛ بغرنجترین استند و آدمی؛ اگر نه به حساب جسامت و فیزیکش ولی قطعاً به حساب روان و فرهنگش؛ پیچیده گی های پیمایش ناپذیری پیدا کرده است و کماکان پیدا میکند.

دین و فلسفه و علم و جهل(سفسطه)؛ و به طور کلی فرهنگ؛ چیز اساساً نایاب در مجموعه موجودات زندهِ غیر انسان میباشد و همه نیز خیلی ها به تدریج و طی عمر هزاران نسل بشری به وجود آمده اند.

چنین توهم که فلان باور، روش، عادت و رسم اجتماع بشری قاطعانه و برای همه زمانها و مکانها؛ بد و قابل نفی و رد است یا برعکس خوب و سزاوار تائید و گرامیداشت میباشد؛ ممکن است برای کودکان خرد سال، عقبماندگان ذهنی و دیوانگان مجاز باشد؛ ولی برای بزرگان مسئول و ذیصلاح جایز نیست.

چرا؟ آنچنان که پدیده ها و جریانات همه جا و همه وقت؛ تنها سیاه یا سفید نیستند؛ خوب مطلق و بد مطلق هم نمیباشند. مثلاً رسم و عنعنه علناً شوم و زشت بردگی و برده داری؛ نیز در زمان معین عاملی برای تکامل تاریخی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی بوده است.

این ملاحظه؛ زمانی بسیار قوی و جدی و مهم و انصراف ناپذیر میشود که واقعیتی سترگ همچون دین همراه با تمدن 1400 ساله اسلام طرف بحث و بررسی باشد.

چیزی مانند دین و تمدن اسلام و تاریخ آنرا؛ وقتی در پیوند با زمان و مکانِ عرض و طول (گستره و درازای) آن و نیز با همه آنچه که از داخل و خارج بر سیر تکوین و تطور آن؛ مؤثر بوده است؛ تحقیق و ارزیابی نکنیم؛ هرگز قادر نخواهیم شد تا مثلاً مانند جناب ایاد جمال الدین در باره این یا آن موردش نظری بدهیم که عالمانه و صایب باشد.

در همین حال باید جداً به خاطر داشت که دین؛ فقط کتابها و تاریخنوشته ها و اسناد و عمارات... مربوطه آن نیست بلکه عمدتاً باور ها و روحیات توده های میلیونی مردمان را احتوا میکند که در دوران حساس کودکی در غفلت و بیچارگی آنها ساخته میشود.

چه بسا باور ها و مؤلفه های روانی ای نزد مؤمنان به ادیان وجود دارد که نه فقط در کتاب های مقدسی چون قرآن؛ موجود نیست؛ بلکه درست همچو باور ها و مؤلفه های روحی؛ شدیداً تحریم و تقبیح و نهی شده؛ هم هستند!

در روز گار ما همین حالات روانی و شعوری؛ نه تنها بر توده های انبوه مؤمنان به اسلام؛ مسلط است بلکه عمده پیشوایان و منم گویان دینی (یا همان مُلا صاحب ها)؛ خود در عین ردیف میباشند.

آنچه در دینمداری ما نیز «تابو» خوانده میشود؛ اساساً منع و تحریم و سانسورِ بحث و بررسی در همین موارد اخیر الذکر میباشد و آنچه هم گروه های تکفیری و دسته جات تروریستی بر آن اتکا داشته و از آن جهت برانگیختن و سوق و اداره افراد گمراه منجمله انتحاری ها و جواسیس و انواع اجیران شر افگن استفاده میکنند؛ همین بُعد و برخ به اصطلاح دینیات است.

اگر مجموعه این موارد را «جهل دینی» بخوانیم؛ قدرت های ذینفع در «جهل دینی» ی توده ها در همه زمانه ها در پی ترویج و آرایش و پیرایش آن بوده و متقابلاً از توسعه علم و کشف و آگاهی در کتابها و تاریخنوشته ها و اسناد مربوطه دین؛ چه با زور و جبر و چه با لطایف الحیل جلوگیری به عمل آورده اند و جلوگیری به عمل می آورند.(1)

تمامی مصارف مادی و انگیزش های معنوی به طریق مدرسه های اسلامی سی و چند هزارتایی در پاکستان و خیلی از بلاد اسلامی دیگر؛ اساساً دارای همین آماج و اهداف بوده اند و خواهند بود و از همین حالا معلوم و مبرهن است که مرکز بزرگ اسلامی مورد نظر پادشاهی سعودی در افغانستان؛ حتی جهل گستر تر از سایر تأسیسات نامنهاد تعلیم و تربیه دینی و اسلامی ثابت خواهد شد.


از جهل و جنایت و فتنه به نام دین تا حقیقت دین:


شاید بتوان چون و چرا و صغرا و کبرا کرد و مسئولان گردن کلفت و عاملان واقعی آنچه را که «بازی شیطانی»(2) با اسلام و اسلامیت خوانده میشود؛ در جاهای دیگری جست و یافت؛ منجمله در شبکه های جاسوسی جهانی مانند "سی. آی . اِی ـ CIA".

ولی آنچه بی جر و بحث و جدل؛ عیان است فتنه ها و جنایات بی حد و حصر از نام اسلام میباشد که قریب از نیم قرن بدینسو نه تنها در بلاد اسلامی بلکه قسم روز افزون در سراسر جهان؛ جاری و ساری است؛ طی این فتنه ها و غایله ها در افغانستان و پاکستان و شرق میانه و امریکا و اروپا و استرلیا تاکنون شاید نزدیک به عدد قربانیان جنگ جهانی؛ آدم؛ کشته و معلول و معیوب و آواره و بیچاره شده باشد.

تمامی این تجارب تلخ و درد انگیز عظیم و حجیم؛ اثبات کننده یک واقعیت مرکزی و محراقی می باشد و آن اینکه پهنه جغرافیا های بزرگ و پر نفوس و پر ثروتی که «اسلامی» خوانده میشوند؛ از دانش به حقیقت اسلام و تاریخ اسلام و منبع اسلام ـ قرآن مجید ـ تقریباً به طور کامل تهی بوده، تهی نگهداشته شده و تهی نگهداشته میشود.

و آنچه درین همه ساحات تحت نام معارف دینی و اسلامی تعلیم و ترویج گردیده و میگردد؛ اغلبِ اغلب جز «جهل دینی» و حتی « جهل مطلق» نیست!

یکی از بارزترین اثباتیه های مسالمت جویانه و توأم با کش و فش منطقی و حق به جانبانه؛ همانا تشبث به اصطلاح کنفرانس اسلامی به تدوین و تنفیذ «حقوق بشر اسلامیدر مقابل «اعلامیه جهانی حقوق بشر» میباشد که قبض و بسط این مضحکه تاریخی ـ جهانی را ناگزیر به زمان دیگر وا می گذاریم.


با در نظر داشت اینهمه اوضاع تیره و حقایق شوم بود؛ چنانکه عزیزان آگهی دارند؛ فدوی؛ به مطالعات و تأملات دامنه داری؛ صرف عمر نمودم تا منجر به نگارش کتابی شد تابوشکنانه به نام «معنای قرآن».


«معنای قرآن» و «خطاب جهانی» به رجاله های زمان:


جلد نخستِ این کتاب 5 سال قبل تکمیل و همراه با پیام «خطاب جهانی» عنوانی رجاله های زمانه؛ در انترنیت افغانی و منجمله ویبسایت بزرگ آریایی نشر گردید (3) و کتابخانه های مجازی زیادی آنرا در قفسه های خویش قرار داده و در معرض مطالعه عموم گذاشتند.

اینکه؛ اسلام از قرآن؛ می آید و منوط به قرآن است؛ ظاهراً منکری ندارد؛ ولی اهم یافته های من و خیلی از محققان دیگر این است که منافقین؛ جهت طفره رفتن از قرآن؛ از همان آغاز؛ منابع دیگری برای اسلام؛ جعل کرده رفته اند و انبوهی از مساعی و مخارج را مبذول داشته اند تا مسلمانان و غیر مسلمانان؛ به معنای قرآن پی نبرند و اصلاً در قرآن به جستجوی معنی نباشند!

به همین علت؛ همزمان با اینجانب؛ هموطن چندی دیگرِ مان نیز به تفحص های مماثل در معانی و پیام های حقیقی و اصلی قرآن و اینکه امروز به نام قرآن؛ چه جریان دارد و اصلاً طی 14 قرن عمر امپراتوری اسلامی؛ اوضاع و حقایق در رابطه؛ از چه قرار بوده است، پرداخته و آثار کتبی و برنامه هایی رادیوـ تلویزیونی عرضه داشته اند و عرضه میدارند که در پیشاپیش همه جناب شفیع عیار؛ درخشش بخصوص دارند و تاکنون موفق به انجام کار های سترگی گردیده اند.

واقعیت این است که بخصوص در دو قرن اخیر پا به پای رشد و گسترش آگاهی های بشری، تمدن تکنولوژیکی، علوم و فنون جدیده و دامنه دار و جهانی شدن وسایل اطلاعات جمعی؛ اندیشمندان زیادی در جهان اسلام؛ جسارت نواندیشی و مورد سوال قرار دادن باور ها و تابو ها را کسب نموده و هرکدام به سیاق و سلیقه ای؛ افکار و آثاری را بیرون داده اند و بیرون میدهند.


اندیشمندان افغانی و «معنای قرآن»؛ چرا؟


ـ مگر چرا اندیشمندان افغانی؛ بیشترینه بر "معنای قرآن" میرسند و سایر مدعیات و"علوم اسلامی" را با قرآن و عقل و تجربه جاری در افغانستان و منطقه و جهان محک میزنند؟

ضرب المثل بسیار رسا و پر مغز مردم ماست که میگویند: "هرچه از حد بگذرد؛ رسوا شود."

واقعیت بسیار خشن و زمخت اخوانی گری و جهادی گری در افغانستان که در تداوم ستراتیژی ایجاد "کمربند سبز" به دور اتحاد شوروی رشد داده شد و به هدف استعمال در «جنگ سرد» با هزینه بیدریغ میلیارد ها دلار پول های نفتی عربستان وهابی ـ سعودی، ایالات متحده امریکا و سایر قدرت های ارتجاعی و اهریمنی؛ اسلامیت عنعنوی معتدل و صوفیانه مردمان افغانستان را تخریب و تذلیل نموده لومپن ترین اقشار و افراد این سرزمین و اعدامی ها و جنایتکاران متکررِ سایر بلاد را با پا دوی ی پاکستان و قسماً ایران؛ برجان و مال و شرف و ناموس افغانستانی ها؛ استیلای بربرمنشانه و وحشیانه بخشید؛ هم در تاریخ منطقه و بلاد اسلامی بیسابقه بود و هم به لحاظ زمانی در شرایط نوین جهانی، عصر "انفجار اطلاعات" و انقلاب الکترونیکی اتفاق می افتاد و بدینجهت ضریب از "حد گذشته گی" و "رسوایی" آن ده ها مرتبه بالا میرفت.

طی حدوداً چهار دهه که این بلای همسان قرن اول هجری؛  خانه ها و بیغوله ها، قشلاق ها و دره ها، کوی ها و برزن ها،  شهرک ها و شهر های این سرزمین را در نوردید و هنوز در می نوردد؛ توده های غافلگیر شده و اسیر و محصور افغانستان منجمله علما و روحانیون عنعنوی و صدیق و با ایمان کشور ما به سختی علیه آن مقاومت کردند؛ ولی با دریغ که جز به تاراج رفتن هستی و ناموس و شرف و قربان شدن خودشان و اهل بیت و قوم و قریب شان؛ دستاورد چندانی به بار نیاورد.

رویهمرفته طی جهاد نامنهاد 14 ساله؛ به باور تقریباً متفقاً علیه؛ بیشتر از دو ملیون مردم افغانستان به غریبانه ترین و مظلومانه ترین اشکال کشته شدند که هرگاه با مبالغه هم دوصد تا سه صد هزار نفر را قربانی حملات بر انگیخته شوروی ها و پلیگون ها و زندانها و بمبارانهای به اصطلاح  کمونیست ها بگیریم؛ حداقل حدود یک میلیون و هفتصد هزار افغانستانی؛ مستقیماً به دست جهادی های اسلامی؛ «الله اکبر» گویان قتال گردیدند.

آنچه گویا پس از پیروزی "جهاد فی سبیل الله" به وقوع پیوست؛ لا اقل در گستره بزرگشهر کابل؛ حتی قربانی های وحشتناک مردم در 14 سال پیشین را از یاد بُرد.

دوران سیاهتر از سیاه "طالبان" که بر اساس یک قشریت وصف ناپذیر مذهبی گونه در ستیز با کلیه مظاهر تحولات اخلاقی و حقوقی عصر و ترقیات علمی و فنی زمان؛ توأم با فاشیزم کور قبیلوی و نسل کشی های ممتد با شرکت فوج پاکستان؛ آغاز گردید و آزگار سال ادامه یافت و بعد هم حالت های سنگسار گری و سلاخی گری القاعده ای و بی ملاحظه ترین صورت های انفجاری و انتحاری حتی در قلب مساجد الله را به خود گرفت؛ مزیدی بر علت شد تا این پرسش عظیم به بلندا های هندوکش و بابا و سلیمان قد افرازد که آیا اسلام یا دین و آئینی که حضرت محمد رسول الله آورده بود؛ همین بوده و همین است؛ همین قتال و کشتار و وحشت و دهشت بی هیچ ملاحظه و اندیشه و فرهنگ و حد و مرز اخلاقی...!؟؟؟


هزاران خروار حدیث و تفسیر و روایت:


تقلا های بسا از متفکران سوخته جان افغانی در یافتن پاسخ به این سوال؛ در میانه هزارها خروار حدیث و تفسیر و روایت و تواریخ اسلامی مبتنی بر آنها و نیز آثار و تأویلات شرق شناسان و اسلام شناسان... به یأس و نومیدی و خشم می انجامید؛ چرا که هرچه مطالعات بیشتر میشد؛ تاریخ اسلام مشحون از همچو ددمنشی ها و قتال و چور و چپاول و بی ناموسی ها و رذایل اخلاقی بود؛ احادیث و تفاسیر قریب منحیث المجموع توجیه گر این توحش و بربریت بوده و به ویژه آنچه پیرامون"سیرت رسول الله" در قرن اول هجری و آنهم به نقل غالب از شاهدان و حاضران و ناظران و شریکان حضرت محمد انشاد گردیده؛ دیگر هیچ جای شکی باقی نمیگذاشت که اسلام دین و معنویت و روحانیت که اساسی ترین داعیه و علت وجودی اش مکارم اخلاق و تزکیه نفس است؛ نبوده بلکه یک سلسله دستورات تاراج و برده سازی دوران بربریت و حتی ماقبل آن بایستی باشد!

حتی نگاه های اول به قرآن ـ خاصتاً که با ترجمه های منافقانه و تفاسیر منافقانه تر نیز همراه می بود؛ سرخورده گی شدید به بار می آورد؛ ولی بر عکس در همین حال؛ معنا و صورت و سیرت قرآن و محمد و الله در ذهن و روان مردمان مؤمن ساده و عادی؛ پاکیزه گی و زیبایی تام داشت؛ اسلام نزد مردمان حقیقتاً مؤمن؛ دین اخوت و شفقت و صله رحم و همزیستی و بهزیستی و طهارت و تقوی و صد ها ارزش متعالی و هزاران گونه مکارم و محسنات اخلاقی بود.

اگر نه همه متفکران؛ لا اقل عده ای درین گیرو دار تناقضات ظاهراً حل ناپذیر؛ رفته رفته به یک سلسله شاخصه های نخ نما در سرگذشت دعوت اسلامی؛ سرگذشت داعی آن حضرت محمد، اهل بیتش و یاران از همه بهترینش چون ابوذر غفاری منهمک شدند.

شاید درین راستا منجمله گرفتار تناقضات شده گی شخصیت هایی چون مرحوم دکتور شریعتی که از یکسو «مذهب علیه مذهب» را نوشته و از سوی دیگر مدعی گردیده بود که گویا ایرانیان و تلویحاً بسا جهانیان داوطلبانه پذیرای اسلام (طبعاً به قرائت ابوسفیانی و بنی امیه ای!) گشته بودند؛ برای متفکران بدواً انگشت شمار افغانی؛ سودمند افتاد تا از زاویه متفاوتی وارد قضایا گردند.

درین استقامت؛ توجه یافتن شماری به عرفان و تصوف اصیل و آثار نسبتاً پیچیده شاعرانه ولی رزمجویانه مولانا و حافظ و بیدل و خیام و کهکشان ستاره های همانند؛ مدد ها و تسهیلات عدیده ای فرا راه شان قرار دادن گرفت.

کم کم مرگ مشکوک و ناگهانی پیامبر اسلام، حوادث "ثقیفه بنی ساعده"، جریان بی نهایت مفتضح "جعل حدیث" که از همان لحظه جان دادن حضرت محمد آغاز یافت؛ برای متفکران ما اهمیت نخ نمایی پیدا کرد.


چطور یک سخن میتواند "آیت" باشد و دیگرش "حدیث"؟


سوال اینکه چطور میتواند یک سخن حضرت محمد؛ آیهِ قرآن باشد و سخن دیگرش؛ حدیث؛ از یک طرف و اینکه حضرت محمد همانند نویسنده گان قبلی و بعدی کُتُب؛ قرآن را نوشته ارائه نمی نمود و صرف آنرا می گفت؛ همین گفته ها بود که بنابر نبود و کمبود شدید وسایل و امکانات خط و کتابت؛ کمتر با مُداد ها و رنگ های خام و بدوی بر روی استخوان و برگ و نهایتا پوست درختان و حیوانات؛ "نوشته" میشد؛ ولی بیشتر و بیشتر توسط قاریان و حافظان یعنی افراد بشری یک و نیم هزار سال قبل شبه جزیره عربستان؛ ضبط حافظه میگردید؛ راه کشف علل و عوامل " جعل حدیث" را برای متفکران ما گشود.

یعنی اینکه جهانگشایان و امپراتوری سازان قرن اولیه "اسلامی"(ابوسفیان و بنی امیه) وحشت و دهشت و کشتار ناشی از لشکر کشی ها و تاراج و برده سازی ملیونها خلق خدا را صرف با قرآن توجیه کرده نمی توانستند و لهذا ناگزیر به " جعل حدیث" و نیز جعل "سریه ها و غزوات" سرسام آور به نام پیامبر اسلام گردیدند تا همه کارنامه های خود را طبق سخنان و کرده های پیامبر نشان داده تقدیس نمایند!

با این کشف اساسی و دورانساز؛ تنها و صرف قرآن؛ به مثابه سخنانی که حضرت محمد گفته است؛ باقی ماند.

جریان بسیار طولانی تدوین قرآن که باری در زمان خلیفه اول؛ برای آن تمامی قوت ها و امکانات به کار گرفته شد و بار دیگر در زمان حضرت عثمان (دو دهه پس از مرگ پیامبر) کلیه تلاش ها به عمل آمد تا هرآنچه محمد فرموده است؛ درج یک مصحف گردد که گردید؛ ضرورت کشف عمقی معانی قرآن را به حد نهایی بالا برد.

با در نظر داشت این حقیقت که اساساً همه و هر یک از پدیده های طبیعت و هستی؛ آیات آفریدگاری میباشد؛ ولی همه هم بلا استثنا تابع زمان و مکان بوده و توسط زمان و مکان محدود میگردد؛ اثر زمان و مکان و نیز تأثیرات حدود و ثغور شعور و توان عقلی مردمانی که قرآن برایشان نازل شده بود؛ آشکار و آشکار تر گردید؛(یعنی بنده محور بودن و نه الله محور بودن قرآن).

بدینگونه راه برای توجیه و تعلیل تناقضات ظاهری قرآن (نه تنها قرآن که همه کتاب های مقدس) با اکتشافات بعدی علمی؛ با پدیده های تمدن های معاصر وغیره (به لحاظ نظری) هموار گشت.

در همین حال؛ روشن شده رفت که هر جزء و هر آیت قرآن؛ تنها در پیوند عقلانی و منطقی با کل قرآن در زمان و مکان مربوطش؛ میتواند " معنا" شود و فقط انتخابی گرفتن و مورد استفاده و سوء استفاده قرار دادن آیات مجرد؛ طبق احکام مؤکد و محکم در خود قرآن؛ عمل شیطانی و منافقت شریرانه است.

تا اینجا دیگر؛ کاملاً آفتابی شده بود که غاصبان قدرت در قرن اول هجری که همانا دشمن ترین دشمنان پیامبر اسلام: ابوسفیان و فرزندانش یزید و معاویه و خانمش (هند جگرخوار!) و سلسله بنی امیه بودند و به ظاهر و از سر ناچاری و نیز محاسبات سیاسی در آخرین ساعات زنده گانی پیامبر؛ (منافقانه) "اسلام" آورده بودند؛ نه میخواستند و نه میتوانستند؛ به آئین محمدی و تنها ارثیهِ آنحضرت یعنی قرآن مقدس مؤمن و پایبند و وفادار باشند. حتی ابوسفیان وقتی که خلافت به حضرت عثمان تعلق گرفت که به لحاظ نسب اموی بود؛ به حدی جری گردید که در دربار خلیفه سوم اعلام کرد:

بهشت و دوزخ قصه های واهی است؛ اکنون که قدرت به ما (بنی امیه) تعلق گرفته؛ آنرا به هرقیمت نگهدارید و میراثی کنید؛ بخورید و بیاشامید و به عیش و کامرانی بپردازید!

همین سان وقتی جناب معاویه طی خدعهِ "حکمیت" اهریمنانه؛ خلافت را از چنگ حضرت علی بدر کرده و به خود مختص ساخت؛ سوگند خورده بود که نام و نشان «محمد» را از صفحه گیتی محو خواهد کرد؛ ولی اندک اندک که به عقل آمد؛ دریافت که تنها با تکیه بر نام و نشان «محمد»، صاحب قرآن و داعی اسلام است قرن قرآاست که میتواند بپاید و حکمرانی و جهانگشایی نماید.

لذا او و سلاله اش که حسب فرمایش پدربزرگ (ابوسفیان) خلافت "اسلامی" را؛ سلطنتی موروثی کردند، در واقع همه چیز را به شمول آخرین نواسه ها و نواده های پیامبر؛ طی فاجعه "کربلاو دسایس دیگر نابود گردانیده و از محمد گرفتند؛ ولی در مقابل یک سلسله القاب و اوراد مطنطن بی معنا و  فاقد اثر و تهی از ماهیت؛ اما جادویی را برای خوش آمد عوام کالانعام به او بخشیده؛ پیامبری را که بشری بیش نبود؛ از عالم واقعی و تاریخ بشری؛ بیرون ساخته و گویا به آسمان فرستادند و به مثابه بد ترین نوع شِرک، او را در پهلوی خدا نشاندند!

همین شِرک است که منجمله در ترکیب مطنطن «خادم الحرمین شریفین» لقب پادشاه سعودی، آنهم توسط وهابی ها محفوظ نگهداشته شده ـ آنانی که به قول شیخ شان عبدالوهاب؛ شِرک را گویا «مانند مورچه سیاه بر سنگ سیاه در شب سیاه» میدانند و می پالند!؟


"حزب منافقون" و امحای فیزیکی حضرت محمد:


مجموعه این؛ و سایر حقایق تاریخ اسلام؛ مسجل و مبرهن میدارد که منطبق به فرموده محترم ایاد جمال الدین؛ همان حزب منافقون که در زمان حکومت نسبی پیامبر اسلام در مدینه؛ پدید آمده، تشکل کرده و شاخ و پنجه دوانیده بود؛ حتی موفق به قتل و امحای فیزیکی شخص حضرت محمد(4) گردیده نه هم آنقدر ها به تدریج؛ ولی سخت ماهرانه؛ اسلام را به ایدئولوژی کاملاً حکومتی و نظامی مبدل ساخت و دین؛ نه تنها حکومتی شد بلکه در شکم حکومت و دولت؛ حل و هضم و دفن گشته حکومت را «ظل اللهو حتی خودِ «الله بر روی زمینگردانید.

ولی از اینجا هم نباید استنباط "سیاه یا سفید" کرد. آری؛ قاعده بر همین منوال بود.

ولی در عین حال؛ همانند آنکه هر تحول فکری و سیاسی و جابجایی ها در قدرت حاکمه به طریق فتوحات مانند جهانگشایی های اسکندر و ناپلیون و چنگیز و انگریز؛ بالاخره منجر به تغییرات و انقلاباتی در زندگانی دنیوی مردمان بعدی گردیده است؛ به دنبال تغلب ها و مسلط شدن های اعراب مسلمان و مدعی مسلمانی؛ در سرزمین های اغلب پر نعمت و خوش آب و هوا و حایز خرده فرهنگ ها و علوم و فنون پیشرفته تر، یک تمدن تازه نیز شکل گرفت که به درستی آنرا تمدن اسلامی ـ و نه عربی ـ خوانده اند.

حتی برهه ای از این تمدن؛ چنان درخشش و شگوفانی به مقیاس عالم روز یافت که آنرا به «دوره طلایی تمدن اسلام» موسوم کردند و به همین عنوان مقبولیت و شهرت جهانی کسب نمود.

متأسقانه اینجا به قبض و بسط این مقولات خیلی بزرگ و وزین پرداخته نمیتوانیم؛ ولی علافمندان میتوانند کلیاتی در مورد را طی نوشتار دیگر اینجانب در لینک زیر مطالعه فرمایند:

http://www.ariaye.com/dari9/siasi/eftekhar4.html

نه تنها ترقیات و اکتشافات و اختراعات و اعتلای سطح زندگی طبقات بالایی و تجملی شدن آنها در نتیجه این تمدن برای بسیاری از دینمداران و قشری اندیشان و محافظه کاران رنگارنگ؛ گوارا و پذیرفتنی نبود بلکه ظهور پدیده های افراط در عیش و تنعم و بی بند و باری های اخلاقی و اجتماعی و سیاسی هم مزیدی بر علت شد تا مخالفت ها و مقاومت ها در برابر پدیده های تمدنی و پیشروان سازندگی و نو سازی و نوجویی و نو آوری بالا بگیرد و حتی برخی از شخصیت های پر استعداد و صاحب نبوغ مانند ابوحامد غزالی هم در این مبارزه نو و کهنه و ترقی و واپسگرایی؛ به جهت عمدتاً منفی صرف انرژی نمایند.

با اینکه نوع بشر در مجموع تاکنون نتوانسته است؛ مرز های بسیار روشنی میان دینداری (یعنی مساعی و مناسک برای پاسخ دهی به مسایل روحی و غیبی و آخرتی) و دنیاداری یا همان تمدن و روبنای آن سیاست و دولتمداری؛ مشخص و معین کند؛ این سر درگمی خاصتاً طی 8 تا 10 قرن پیشتر در جهان اسلام خیلی ها شدید و ویرانگر بود که هم موجبات تضعیف بنیان های دینی و هم تمدنی را فراهم آورد تا آنکه با حمله و تغلب مغول و ایلغار چنگیز خانی؛ تقریباً همه چیز به خاک یکسان گردید.


بحران و نابسامانی به شهادت دیگران:


از جمله علما و مشاهیر اسلامی که از زاویه های نگرش خاص خویش؛ بر واقعیت اسلام و مسلمانی 1400 ساله نظراتی انتقادی قایم کرده اند؛ مولوی ابوعلای مودودی ضمن تحشیه بر «کارنامه اصلاحی امام غزالی (رضچیز هایی می نویسد که خیلی جالب و تأمل برانگیز است:

   

«بعد از عمر بن عبدالعزیز زمام امور برای همیشه به دست جاهلیت افتاد. در وهله اول این حاکمیت در دست شاهان بنی امیه بود، پس از آنها به بنی عباس و پس از آنها به حاکمان ترک تبار انتقال یافت. خلاصه خدمات این حکومت ها این است که آنان از یک سو فلسفه های جاهلی یونان، روم و عجمیان را دست نخورده در میان مسلمانان رواج دادند و سپس همه گمراهی ها و انحرافات جاهلیت گذشته را در علوم و فنون و تمدن و معاشرت با استفاده از توان و امکانات دولت و حکومت خویش گسترش دادند.

علاوه بر این انحطاط خاندان عباسی موجب این زیان نیز شد که کسانی که بعد از خلفای اولیه ی این خاندان قدرت را در اختیار گرفتند، از علوم دین هیچ بهره ای نداشتند و حتی این شایستگی و توان را هم نداشتند که برای مسئولیت های قضا و افتا، افراد شایسته ای را انتخاب نمایند. به دلیل جهالت، نادانی و رفاه طلبی خویش دوست داشتند، اجرای احکام شرعی طبق خطوط تعیین شده و تغییر ناپذیری صورت بگیرد که در آن نیازی به هیچ گونه تلاشی و کوششی نباشد.

تقلید جامد مناسب ترین روش و شیوه برای برآورده نمودن این هدف بود. علاوه بر این علمای دنیا پرست آنان را علاقه مند به مناظره های مذهبی نمودند. سپس این بیماری تحت سرپرستی دربار شاهی بگونه ای گسترش یافت که همه مناطق اسلامی را وبای فرقه گرایی و اختلاف و نزاع فراگرفت. مناظره های مذهبی برای امراء و سلاطین، حکم تفریحی هم چون خروس جنگی و غیره را داشت؛ اما برای عموم مسلمانان حکم قیچی را داشت که وحدت دینی آنان را پاره پاره می کرد. هنگام رسیدن به قرن پنجم شرایط تا بدینجا رسیده بود:

۱- رواج و گسترش فلسفه یونانی بنیان های عقاید را به لرزه درآورده بود.
محدثین و فقها از علوم عقلی آگاهی نداشتند
. بنابراین نمی توانستند نظام دین را طبق خواست و نیاز زمان بگونه ای منطقی و معقول تفهیم نمایند. بدین جهت می کوشیدند با زجر و توبیخ؛ انحرافات عقیدتی را سرکوب کنند. این از یک سو، از سوی دیگر کسانی که به کمال و مهارت در علوم عقلی شهره بودند، نه تنها در علوم دینی هیچ بصیرتی نداشتند، بلکه در علوم عقلی هم از نگاهی اجتهادی و انتقادی برخوردار نبودند. آنان کاملاً برده ی فکری فلاسفه یونان بودند. در میان آنان هیچ آدم ژرف اندیشی که این میراث فکری یونان را با دیدی انتقادی بررسی نماید وجود نداشت.

آنان وحی یونانی را حقیقتی غیرقابل تغییر دانستند و آن را به همان نحو و قالب پذیرفتند و سپس به قطع و برید وحی آسمانی پرداختند تا در قالب وحی یونانی بگنجد. این شرایط بر عموم مسلمانان این تاثیر بد را از خود برجای نهاده بود که آنان دین را شیئی غیر معقول می پنداشتند و هر چیز آن را مشکوک می دیدند. سرانجام این باور و گمان در میانشان به جوانه زدن پرداخت که دین ما در برابر محک عقلی نمی تواند ایستادگی کند و بدین سبب در نخستین برخورد با عقل، پژمرده و نابود می شود...


۲- در اثر فرمانروایی حکام جاهل و نرسیدن امکانات مادی به علوم دینی سرچشمه های اجتهاد خشکید؛ بیماری تقلید جامد گسترش یافت و اختلافات مذهبی رشد پیدا کرد.

این اختلافات باعث بوجود آمدن فرقه های جدیدی درباره کوچکترین مسایل می شدند.
کشمکش های داخلی این فرقه ها مسلمانان را بر لبه پرتگاه آتش جهنم قرار داده بود
.


۳- انحطاط اخلاقی همه سرزمین های اسلامی را از شرق تا غرب فراگرفت و از آثار آن هیچ طبقه و قشری مصئون نماند. زندگی اجتماعی مسلمانان تا حد زیادی از نور قرآن و نبوت خالی شد. علما، امراء و عموم مردم همه و همه فراموش نمودند که چیزی به نام کتاب الله و سنت رسول الله هم وجود دارد که باید برای هدایت و راهنمایی به آن رجوع کرد.


۴- در اثر عیاشی و زندگی تجملاتی دربارهای شاهان و خانواده ها و طبقه های حاکم و جنگ های خودخواهانه آنان شرایط زندگی مردم به سوی تباهی می رفت. سنگینی مالیات های نامشروع و ظالمانه بنیان های حیات اقتصادی را ویران نموده بود. علوم و فنون و صنایعی که حقیقتاً به حال عموم مفید بود رو به تنزل بود و علوم و صنایعی رونق و رواج داشت که در دربار شاهان و حکام دارای ارج و منزلت بود، ولی برای تمدن و اخلاق ویرانگر بود

از شرایط به روشنی معلوم می شد که زمان فرا رسیدن تباهی و فلاکت عمومی نزدیک شده است...»


تباهی و فلاکت عمومی و فقط یک نفر اصلاح اندیش؟؟!!


صرف نظر از ملاحظات در سایر استقامت ها بر این متن و حقایق هولناکی را که از دید خاصی آفتابی میدارد؛ به وضوح روشن است که سخن از اوضاع به شدت آشفته و نابسامان در دنیای اسلام پیش از قرن پنجم هجری میباشد. با اینکه اینجا مبداء فلاکت؛ ظاهراً پس از خلافت عمر بن عبدالعزیز نشان داده میشود؛ ولی همزمان؛ تشخیص میگردد که اوضاع ـ بخصوص اوضاع دینی ـ پیش از این خلیفه نیز؛ مطلوب و بسامان نبوده است.

عمر بن عبدالعزیز هفتمین خلیفه اموی بود که به تناسب اخلاف خود؛ مقداری با مدارا و رواداری و اصلاحات حکومت کرد ولی به هر دلیلی؛ عمر کوتاه و دوره زمامداری مختصری (دوسال و چندماهه) داشت که نتوانست روش و ریفورم هایش نهادینه و ماندگار شود. ولی همینکه عمر بن عبدالعزیز در شمار خلفای اموی؛ بالنسبه سرخروی است؛ خود ثبوت آن میباشد که پیشینه ها سیاهروی بوده اند.

به هرحال؛ چنانکه جناب مولانا مودودی قید نموده اند تا آستانه قرن پنجم «از شرایط به روشنی معلوم می شد که زمان فرا رسیدن تباهی و فلاکت عمومی نزدیک شده است»

آری! تباهی و فلاکت عمومی؛

تباهی و فلاکت عمومی؛ نه در یک خانواده، نه در یک ده و شهر و کشور بلکه در سراپای امپراتوری بزرگ اسلامی!

خوب. بعد؛ چی شد؟

یک نفر اصلاح اندیش پیدا و «دنیا گل و گلزار شد

و این نادره؛ همانا امام غزالی (رض) بودند!

البته و صد البته که جناب امام غزالی به مثابه شخصیت متبحر زمانه و احیاناً پرنبوغ؛ نقشی ایفا کردند و بر اوضاع (صرف نظر از مثبت یا منفی) اثر گذاشتند؛ ولی آنهمه ریخت و پاش و ناهنجاری و نابسامانی که خود جناب مودودی به تصویر کشیده اند؛ ابداً ممکن و میسر نبوده و نشده است که تحت شرایط رخوت و بیسوادی و افتراق و همدیگر ستیزی همه گانی و ملیون ملیونی؛ صرف توسط چند نوشته و کتاب و شعر و موعظهِ یک فرد نابغه و نادره؛ رفع و رجوع گردد.

این است که به حکم تاریخ علی الوصف آمد و رفت امام غزالی و مصلحان منفرد خوردتر و بزرگتر بعدی؛ اوضاع در جهان اسلام نه تنها به جهت گشایش و بهبود حرکت نکرده بلکه بد و بد تر شده رفته که اینک در آغاز قرن پانزدهم؛ در یک فراز وخیمترین دیگر از آن قرار گرفته ایم.

واقعیت این بد و بدتر شدن اوضاع، اساساً از همان کج نهاده شدن خشت اول بنای اسلام و مسلمانی منشاء میگیرد؛ ولی قرار گرفتن عالم اسلامی در معرض توفانهای عظیمی چون ایلغار مغول و استعمار کهن و نوین غربی و انگریزی؛ مزیدی بر علت شده است.

قرار گرفتن نظام ها و فرهنگ ها و ادیان و تمدن های دیگر در معرض چنین گرفتاری ها و فلاکت ها؛ غالباً به غیر از زوال و نابودی کامل و بی برگشت؛ عاقبتی نداشته است؛ و اینکه عالم اسلام؛ بتواند از این مهلکه جان سالم بدر برده و به قدرت و شوکت برسد؛ لا اقل با تشبث به جهل و جنون و جنایات هستریک و انتحار و انفجار؛ خیال است و محال!

تنها روزنه امید باقیمانده؛ همان انهماک هرچند دیر هنگامِ همه گانی بر «معنای قرآن»؛ یا به تعبیر مولانای بلخ به «مغز قرآن»؛ با ادای احترام سخت توبه کارانه در پیشگاه قوانین قاهره "زمان و مکان" است که منجمله موارد خاطرنشان شده توسط جناب ایاد جمال الدین هم از همین خود شناسی و جهانشناسی محقق و مجرب و تردید ناپذیر؛ مایه گرفته و نتیجه شده است!


( در آینده نزدیک رسالهِ «آیا احکام قرآن؛ تابع زمان و مکان هست؛ نیست؟» طور فشرده و ویرایش شده؛ خدمت عموم تقدیم میگردد.)



++++++++++++++

رویکرد ها :

 

1 ـ هیچ تصادفی نیست که دگروال محمد یوسف افسر آی.ایس.آی پاکستان که در چهار سال بسیار داغ؛ قوماندان اعلی "مجاهدین افغان" بود و خود جریانات را طی کتاب «تلک خرس» شرح داده است؛ «جهل دینی» افراد بیسواد و نادان و لومپن تحت امر و مزدوری آی ایس آی را؛ به نام «مسلمانی تقریری» مسما کرده و تجلیل میدارد!


2 ـ بازی شیطانی نام کتاب بزرگ تحقیقی و ژورنالستیک از گذارشگر مشهور جهانی رابرت درایفوس میباشد و طی آن به طور مستند و مسجل نشان میدهد؛ که در دو قرن اخیر، امپریالیست ها و صیهونیست ها و وابستگان مزدور و دست نشانده شان در حکومات و جنبش های اسلامی؛ با دین بزرگ اسلام؛ چنین بازی را به راه انداخته اند. درینجا ترجمه بسیار رسای این کتاب مهم؛ به راحتی دستیاب شدنی است:

http://www.rahetudeh.com/rahetude/baziye-sheytani/html/aghaz-baziye-sheytani.html


3 ـ کتاب معنای قرآن را از اینجا دانلود کنید:

http://www.ariaye.com/ketab/eftekhar/eftekhar4.pdf


4 ـ مقاله تحقیقی پیرامون کودتا علیه حضرت محمد... را از اینجا به دست آورید:

http://www.ariaye.com/dari8/siasi/eftekhar6.html