Khalil Roman
خلیل رومان·



روزهای آخر کار شاد روان داکتر نجیب الله در ارگ


در روزهای آخر، ارگ، رنگ و رونق پیشین را نداشت. داکتر نجیب الله با اعلان مشی مصالحۀ ملی و طی کردن سه مرحله مهم آن، به مشکل درون حزبی مواجه شد. شماری از رهبران حزب، وقتی منطق و پافشاری های داکتر نجیب الله را بر نتابیدند، سعی در توطئه بازی کردند. آنها مصالحه ملی داکتر نجیب الله را یا درست درک نکردند، یا در آن برای خود جایی نیافتند. بنابر آن در صدد معامله برآمدند. آنها فکر می کردند که با این معامله هم برای خود موقفی دست و پا می کنند و هم داکتر نجیب الله را در تنگنا قرار می دهند. چنین هم کردند، در دفتر سیاسی که بلند ترین مقام رهبری حزب بود، فرکسیونی تشکیل شد که دیگر به اندیشه های داکتر نجیب الله توجه نداشت. هریک با نظر داشت زبان، سمت و قوم، با مخالفان رابطه هایی ایجاد کردند و در آن راه کمی پیش رفتند که یکی از سبب های ناکامی مصالحه بود. داکتر، در روز های آخر، پیش از این که به دفتر ملل متحد(اوسکاپ) برود، به نحوی تجرید شده بود. بعضی از مذاکره کننده گان به جای این که به دفتر داکتر بیایند، نزد بعضی از اعضای دفتر سیاسی می رفتند. آنها سوار با موتر های شناخته ناشده، با بیرق های رنگارنگ و پلیت های پاکستانی رفت و آمد می کردند.

در این وضعیت باوجود این که ذخایر نقدی و طلاهای گنجینه آی خانم، در جای امنی قرار داشت، داکتر نجیب الله ترتیبات حفظ و مراقبت بیشتری آن را می گرفت. سپس، بار دیگر بر اجرای برنامۀ ملل متحد که در آن زمان توسط نمایندۀ خاص شرمنشی، بنان سیوان پیش برده می شد، فشار وارد کرد. پیشتر گفته شد که برنامۀ مصالحۀ ملی داکتر نجیب الله از سه مرحه مهم گذر کرد. مرحلۀ اول، آماده گی و تدارک مشی مصالحه و تحلیل موضع گیری مخالفان مسلح؛ مرحله دوم جلب و جذب فردی و کتلوی آنان زیر چتر دولت موجود و دست زدن به اصلاحات سیاسی و حقوقی مانند، تصویب قانون اساسی، تفکیک قوا، آغاز فعالیت دور چهاردهم شورای ملی، تامین آزادی حقوقی فعالیت احزاب سیاسی وغیره. اما مرحلۀ سوم،که پافشاری بر آن، بنا بر خواست و تمایل تلقین شدۀ خارجی ها و خاصه مقام های معلوم الحال پاکستانی، از سوی مخالفان پیش شد، کناره گیری شخص نجیب الله از قدرت بود. داکتر، به منظور تامین صلح و رفع کشمکش های خونین داخلی، با درایت و پیشبینی عمیق، این خواست نا باب را پذیرفت و اعلام کرد که حاضر است از قدرت کنار برود.در روز های اخیر، او منتظر رسیدن شورای تشکیل شده به وسیلۀ ملل متحد، به کابل بود تا همزمان با تسلیمی قدرت به شورای مذکور افغانستان را ترک کند. اما این برنامه به سبب توطئه های برخی از رهبران حزبی و پا در میانی بعضی از کشورها در عملی کردن معامله های جداگانۀ شماری از رهبران حزبی با بعضی از سران تنظیم ها، عملی نشد.

داکتر نجیب الله وقتی اوضاع را چنان یافت، کوشش کرد، تدبیری بگیرد که وضعیت بدتر از آنچه که هست، نشود. بنا بر این، یک مشوره عمومی با نماینده گان مردم، تاجران، دانشمندان، استادان پوهنتون ها، اکادمی علوم، ریش سفیدان، علما و روحانیون، زنان و جوانان و همه اقشار اجتماعی راه اندازی کرد. در این نشست ها، که دور از کمره ها و حضور خبرنگاران برگزار می شد، داکتر نجیب الله تصریح می کرد که مخالفان اجماع دارند که بودنش قدرت مانع صلح است. او دروازه های شاه سابق، دانشمندان پناهنده در غرب، سران تنظیم های هفت گانه وهشت گانه در پاکستان و ایران را بار بار و جدا جدا دق الباب و با پیام روشن به آنها مراجعه کرده است. اماهیچ یک مسوولیت آیندۀ ملت را به عهده نگرفت و پا پیش نگذاشت". داکتر نجیب الله از اشخاص ذکر شده مشوره می گرفت که به کدام یک قدرت را بسپارد؟ واضح است کسانی که صحبت می کردند، نیروهای طرف حمایت خود مطرح میکردند. اما تعداد بیشماری از ملاقت شونده گان از داکتر خواهان ایجاد میکانیزمی بودند که انتقال قدرت را بدون خونزیزی تضمین کند، در غیر آن قدرت به هیچ یک از نیروها سپرده نشود.

به هرحال، داکتر، در آخرین روزها تصمیم گرفت، کناره گیری خود از مقام ریاست حزب وطن را در یکی از نشست های کمیتۀ مرکزی اعلام نماید. در بیانیه ایکه به این مناسب ترتیب شده بود، علت استعفا در اثر فشار غیر مستقیم از سوی برخی از اعضای بیروی سیاسی، واضح بود. اما این نشست صورت نگرفت و داکتر، دستور داد که فشردۀ بیانیۀ آماده شده به شکل یک نامه به کمیتۀ مرکزی فرستاده شود. این کار انجام شد.

او همزمان، به این فکر بود که با دعوت لویۀ جرگه با اجندای مختصر، کناره گیری خود از مقام ریاست جمهوری را که از سوی لویه جرگۀ پیشین به او امانت شده بود، اعلام کند. چون بحرانی بود، این کار نیز صورت نگرفت. سپس داکتر تصمیم گرفت اعضای شورای ملی، سران اقوام و قبایل، رهبران دولتی و کارمندان ارشد قوای سه گانه را دعوت و کناره گیری خویش را توأم با دلیل ها و بهانه های مخالفان ابراز کند. بنا بر وضعیت پیش آمده و تجرید روز افزون داکتر نجیب الله از سوی خودی های بیروی سیاسی و دیگران، او بازهم تصمیم گرفت این ارادۀ خود را از راه خطاب تاریخی به مردم افغانستان ابراز کند. بیانیه آماده شده بود و دستگاه ثبت تلویزیون روز ها در عقب دروازه های دفتر منتظر بود ولی حتی شانس ثبت بیانیه میسر نشد. داکتر متوجه سرو سامان یابی کمیتۀ افغانها که قرار بود با بنان سیوان به کابل بیاید، بود. به هر علتی، وعدۀ امروز و فردای بنان سوان و دشواری تنظیم این کمیته از سوی مجامع بین المللی وقت زیاد را گرفت.

نجیب الله، دو سه روز پیش از پناه گزینی به دفتر(اوسکاپ)، بنا برخواهش یک یا تمام معاونان(به احتمال شاد مرحوم عبدالرحیم هاتف)، داکتز تصمیم گرفت، فرمان های سبک دوشی معاونان ریاست جمهوری و محترم محمد اسحاق توخی، رئیس دفتر و دستیار رئیس جمهور آماده و امضا شود. در عین حال دستور داد، فرمان سرپرستی هاتف از کارهای مقام ریاست جمهوری ترتیب شود. تمام این فرمان با حفظ محرمیت ترتیب شد و چند روز در بکس نگارنده قرار داشت تا زمان کاربرد آن برسد. البته غیر از فرمان سبکدوشی محترم اسحق توخی، سایر فرمان ها بایستی از تائید ولسی جرگه نیز می گذشت.

سر انجام، شب آخر، همه تا نا وقت ها در دفتر بودیم. داکتر نحیب الله به دفتر خود در منزل دوم تعمیر کنونی ادارۀ عمومی امور، نگارنده و محترم توخی در منزل سوم بودیم. همه چیز غیر عادی بود. آن شب به نگارنده آشکار شد که رئیس جمهور نجیب الله پس از دیدار مختصر با کمیتۀ افغانها که همراه بنان سیوان می آمد، با همان هواپیما از کشور خارج خواهد شد.هنوز داکتر و دیگران به تعمیر بودند که نگارنده به خانه رفت. این شب نیز دستور شب های پیشین یعنی، سپردن فرمان ها به ولسی جرگه در صورت رخ دادن کدام رویداد بر داکتر نجیب الله تکرار شد. فردا وضعیت به گونۀ دراماتیک تغییر کرد.

فردا، گاهی که نگارنده به دفتر آمدم، یکی از راننده گان داخل شد و با چشمان اشک آلود گفت:
- داکتر صاحب شان به خیر رفتند.
پرسیدم:
- کجا رفتند؟
- نمی دانم. ما آنها را تا میدان هوایی بردیم. داکتر صاحب بود، توخی و فامیلش، جبسر و یکی دو نفر دیگر که نمی شناسم. اما هنوز داکتر صاحب پرواز نکرده بود که پاسبانان میدان با ما برخورد بد کردند و ما را از میدان و اطراف آن دور کردند.

او بازهم گریست و در حالی اشک هایش را پاک می کرد، یک میل تفنگچه که نوع و نامش را درست نمی دانستم، از کمر بیرون کرد، سوی من آورد و روی میزم گذاشت. گفتم:
- این چیست؟
گفت:
- سلاح کمری ام است. حال کار نیست شما باشد.
گفتم:
- با سلاح سروکار ندارم، یا نزد خود نگهداری کن یا از اداره ای که گرفته ای واپس بده.
قبول کرد و از دفتر خارج شد. نگارنده هم به زودی خارج شدم و موضوع را طوری که شنیده بودم با هاتف معاون رئیس جمهور، در میان گذاشتم. هم چنان او را از نوشتن و سپری کردن مراحل بعدی فرمان ها آگاه کردم. هاتف لحظه های درازی به چرت فرو رفت. گاهی آه می کشید و گاهی تک سرفه های سخت می کرد. کلمه هایی می گفت که درست نمی فهمیدم. آنچه را فهمیدم این بود:
- چرا ما را در جریان نگذاشته است؟
گفتم:
- نمی دانم، اما فکر می کردم شما در جریان استید؟
- گفت:
- نه من هیچ خبر ندارم.
گفتم:
- تا جایی که می دانم شما خواهش کرده بودید که فرمان های سبکدوشی تان را قبل از کنار رفتن امضا کنند و بدهند.
گفت:
- بلی این در یک بحث عمومی با داکتر صاحب مطرح شد و گفتم که در صورتی که تصمیمی داشته باشید، بهتر است ما نیز به گونۀ رسمی از وظایف مان فارغ شویم. چون داکتر صاحب خیلی آدم با نزاکت است، شاید این سخن در ذهن شان بوده باشد. دیگر از هیچ انکشافی خبر ندارم.
گفتم:
- من دستور دارم این فرمان ها و فرمان تقرر شما به حیث سرپرست ریاست جمهوری را به شورا بسپارم و به زودی طی مراحل کنم. شما در این مورد چه نظر دارید؟ از نظر شما در این لحظۀ حساس منافع ملی چه حکم می کند؟ آیا لازم می دانید این کار را بکنم؟
هاتف، هر فرمان را با دقت از نظر گذشتاند. حتی امضا های داکتر نجیب الله را با کنجکاوی مرور کرد. لحظه ای خاموش ماندیم و گفت:
- نه، می خواهم کمی وقت بدهی که با سایر معاونان مشوره کنم.
گفتم:
- خواهش می کنم. شما با معاونان صحبت کنید. من به کارهای دیگر رسیده گی می کنم و در صورتی که اطلاعی بیابم به زودی بر می گردم.
دو باره به دفتر کار خود در منزل سوم برگشتم. درست ساعت یازده صبح، مرحوم بشیر لایق که دستیار رئیس حزب وطن(داکتر) در کمیتۀ مرکزی بود تیلفون کرد، و با شوخی معمولی پرسید:
- "باس" شما کجاست؟
چون تیفلون های محرم چهار نمره ای داشتیم، موضوعی را که از راننده شنیده بودم، توضیح دادم. او با تغییر لحن و به گونۀ اهانت آمیز گفت:
- نی او بی خبر! هیچ جایی نرفته، در دفتر ملل متحد(اوسکاپ) پناه برده اند. تو از هیچ چیز خبر نداری. می خواست فرار کند، اما جوانا(جوانان) مانع شده اند. اونه در اوسکاپ است. هه هه هه!

از این حرف ها و این نحوۀ بیان آن بسیار تعجب کردم، به دفتر هاتف رفتم و موضوع را شرح کردم:
- به اساس تیلفون بشیر لایق، داکتر صاحب و همراهان از وطن خارج نشده اند، به دفتر ملل متحد تشریف دارند. قراری که او می گوید، در آنجا پناه برده اند. از این موضوع چیزی نمی دانم که چرا به آن جا پناه برده اند! اما این که در وطن استند، خوب است. تا چند دقیقۀ دیگر سعی می کنم با ایشان تماس بگیرم و موضوع را به هر شکلی که باشد، تثبیت کنم.
او، کمی راحت تر شد و گفت:
- بلی خوب است. بگذار این معلومات جدید را به معاونان بگویم. پس از یک ساعت تصمیم می گیریم.

یک ساعت که گذشت، هاتف مرا طلب کرد و همراه با وی شاید یکی دو معاون دیگر ریاست جمهوری هم بود. قرار شد تا یک شورای دولتی ایجاد شود که به امور اضطراری ناشی از وضعیت پیش آمده رسیده گی کند. در همان نشست، هاتف به حیث رئیس، خالقیار صدر اعظم به حیث عضو، شاد روان داکتر حبیبی رئیس مجلس سنا، به حیث عضو، شاد روان دکتور ابوی، رئیس ولسی جرگه به حیث عضو، شاد روان کریم شادان قاضی القضات به حیث عضو، لوی څارنوال(نام در ذهنم نیست) به حیث عضو و نگارنده، به حیث منشی شورا تعیین شدند، و پیشنهاد آن به شورای ملی آماده شد. تصمیم برآن شد که این اشخاص پس از ساعتی دعوت شوند و موضوع برای شان ابلاغ شود. وقتی اعضای شورای عالی دولتی آمدند، هاتف صحبت را شروع کرد و به اشتراک کننده گان معلومات داد. قرار شد که روسای مجلسین شورا فرمان ها را بدون سر و صدای زیاد تصویب و تائید کنند و همچنان ایجاد شورای دولتی را به نوعی در مجلس های شان ذکر نمایند.چنین شد و شورای دولتی به کار آغاز کرد. این شورا، شاید ده یا پانزده روز کار کرد. گاهی نشست داشت و گاهی هم، کار ها با تیفلون یا به کمک دستگاه بسیار فعال و منظم ریاست جمهوری انجام می شد. در شمار سایر کار ها، دو موضوع محل نگرانی بود. یکی ترتیبات حفاظتی از طلاها و دارایی های دخیرۀ بانک مرکزی و دیگری آشوب ها و تظاهراتی که در زندان ها به وجود آمده بود. موضوع اولی در شورا بحث شد، خالقیار معلومات زیاد و موثر داد و دیگران هم به آن افزودند. به این ترتیب نگرانی ناشی اطلاعات نادرست رفع شد. برای رسیده گی به موضوع زندان پلچرخی هم آماده گی ها گرفته شد و تظاهرات پایان یافت.

از ولایات در بارۀ بالا دستی مجاهدان گزارش های نا راحت کننده می رسید. پیوستن و قول و قرار ها و تماس بعضی از قوماندانان و اشخاص ملکی دولتی مایۀ این نگرانی بود. کمیتۀ بیروی سیاسی که پیش از آن به سخنان داکتر نجیب الله بها نمی داد، شورا را نیز بی اهمیت می انگاشت. معاونان حزبی رئیس جمهور نیز چندان به شورا علاقه نمی گرفتند. تماس های شخصی و معامله با قوماندانان و سران مخالفان از سوی اشخاص بلند پایۀ جزبی و دولتی شدت می یافت و شورای دولتی در جریان قرار داده نمی شد. شورا عالی، مانند هر بیندۀ دیگر، از تلویزیون اطلاع می یافت که فلان عضو دفتر سیاسی حزب یا معاون رئیس جمهور با رهبر فلان تنظیم ملاقات و مذاکره کرد. در واقع شورا در این برهه تنها در شکل وجود داشت. آمد و شد و تماس و مذاکره زیادتر به دفتر برخی از اعضای کمیته بیروی سیاسی جریان تند تر داشت.

روزی در دفتر نشسته بودم که آوازه پخش شد که مجاهدان داخل کابل شده اند. نگارنده و دو تن از کارشناسان روابط بین المللی ، بیرون شدیم تا برای خانواده های خود کمی خوار و بار تهیه کنیم. یکی دو ساعت گذشت، وضعیت شهر را بررسی کرده دوباره به دفتر بازگشتیم. خواستم به هاتف حالی کنم که اوضاع از چه قرار است. دیر شده بود، او و هیچ کس دیگر در ریاست جمهوری نمانده بود. ساعت حدود سه بجۀ روز بود، ما هم تصمیم گرفتیم بیرون شویم و سودا های خود را به خانه های خویش برسانیم. سربان و محافظان با نگاه های غم آلود به ما می نگریستند. به دروازه ورودی، به پکول داران و دستمال به شانه هایی برخوردیم و به اشخاص دیگری که ریش های بلند و نا مرتب داشتند. بعد از سلام علیک مختصر، ما دور شدیم و آنها با کمال نابلدی از محافظان سوال می کردند.

وقتی که هر سه ما به سوی مکروریان حرکت کردیم، به حادثه های عجیبی برخوردیم که این جا محل ذکر آن نیست. اما در مقابل رادیو افغانستان شماری از مجاهدان موتر ما را ایستاد کردند و خواستند پیاده شویم. می خواستند موتر را از نزد رانندۀ ما بگیرند. ما مخالفت و مقاومت کردیم؛ اما سودی نداشت، سر انجام، مارا به سوی جنوب شرق کلوپ عسکری، به حوزه پولیس بردند. در دفتر، قوماندان پولیس و افراد ملبس به لباس څارندوی قرار داشتند. اشخاص تازه وارد نیز با لباس های رنگارنگ ملکی، کرتی های جیمی، موها و ریش های بلند، چپلی بوت و تفنگ های مختلف در دور بر دیده می شدند. ما هرسه را نزد قوماندان پیش کردند. سوال های مختصری کرد و ما هم خود را چنان که بودیم معرفی کردیم. رو به روی، در یک کنج میز قوماندان، شخصی قرار داشت که موهایش از همه تازه وارد ها بلند تر بود، گونه هایش فرو رفتگی داشت و نا راحت به نظر می رسید. در تمام مدتی که ما با قوماندان گفت و گو می کردیم، او گاهی با تعجب به ما می نگریست و گاهی به قوماندان می دید. قوماندان گفت:
- شما کی استید و با موتر دولتی کجا می روید. چرا موتر را تسلیم برداران نمی کنید؟
گفتم:
- این موتر مال شخصی ما نیست. تسلیم رانندۀ ماست و او بیچاره نمی تواند پاسخ دهد که موترش چه شد.
گفت:
- برادر انقلاب است. موتر را بدهید اگر نی خود تان را هم بندی می کنم. ما فرزندان خلق زحمتکش افغانستان هستیم. این خلق زحمتکش و خلقی ها هیچ گاهی به این وطن خیانت نکرده اند. حزب اسلامی مردم افغانستان می داند و این برادرانی که این جا حضور دارند، می پذیرند که خلقی ها تا چه حد به این وطن وفادارند....
گفتم:
- مسئله این نیست که کی وفادار است، کی نیست. اما شما می دانید که این موتر به راننده تسلیم داده شده و او مسوولیت دارد که آن را نگهداری کند. شما نظر به کدام قانون آن را می گیرید. مشکل او چه می شود؟
آمر، تهدید کنان گفت:
- تو به گپ نمی فهمی! برو بریالیت(مرحوم محمود بریالی برادر ببرک کارمل) و دوستمت(جنرال عبدالرشید دوستم) را بگو که موتر های ما را که گرفته اند، ایلا بدهند، باز ما موتر شما را ایلا می دهیم.
گوش هایم باز شد و همراه با آن، ذهنم یاری کرد بدانم که آوازه های معاملۀ به اصطلاح پرچمی ها با شورای نظار و معاملۀ خلقی ها با حزب اسلامی درست بوده است. دانستم که این مرض خلقی و پرچمی های ناراضی، در مجاهدان شورای نظار و حزب اسلامی هم سرایت کرده است. از این سبب این قوماندان، با تهدید ماو گرفتن موتر می خواست وفاداری خود را یک شبه به مهمانان و برادران خود ثابت کند. راستش وقتی حرکت های بوزینه وار این قوماندان را دیدم، خیلی ناراحت شدم. اما در آن دم دشوار کوشش کردیم به هر نحوی که شده موتر را برهانیم پی کار مان برویم. بعد از گفت و شنود زیاد، شخص نشسته که پیش روی خود چندین تفنگ را ایستاده کرده بود و کف های پای خود را بالای چوکی گذاشته و نشسته بود، لب به سخن باز کرد و از ما پرسید:
- در جیب های تان چست؟ سلاح های تان را بکشید!
هرسه، که مانند مجرمان جنایی در پیشگاه محکمه، رو به روی آنها ایستاده بودیم، پیشتر رفتیم و جیب های خود را به مهمان قوماندان نشان دادیم که باور کند سلاحی در جیب نداریم. دو تن ما، قوطی های سگرت را بیرون کردیم. سومی که سگرت دود نمی کرد، چیزهایی دیگری بیرون آورد. مهمان گفت:
- چرا این قدر سگرت گرفته اید؟
گفتیم:
- وضعیت خوب نبود، فکر کردیم فردا و روز های دیگر، شاید نتوانیم به بازار یا دفتر برویم. چند قوطی خریدیم که ضرورت نشود.
مهمان رو به قوماندان کرد و گفت:
- برادر! قوماندان صایب! این ها می گن که مامور دولت استن، ایلای شان کو که برن پیش اولاد های خود. ما خو برای بندی کردن ماموران دولت اینجا نیامده ایم.
قوماندان با لحن گرفته و مودبانه گفت:
- برادر! شما این ها را نمی شناسید. اینها نفر های دوستم و بریالی استند. تا که نفر ها و موتر های ما را ندهند، این ها را نگاه می کنیم.
مهمان تردید کرد. نرم تر شد و گفت راستی شما نفرهای او کافرها استید؟

گفتم:
- برادر پیشتر گفتیم که مانند این قوماندان صاحب و ده ها هزار دیگر مامور دولت استیم. آیا چهره ها و لباس و ظاهر ما به آدم های جنگی می ماند؟ خود تان قضاوت کنید. این ها کارشناسان روابط بین المللی استند. و من....
پس از گفت و شنید ها، ما را رها کردند و ماهم موتر را رها کردیم.

از دفتر که خارج شدیم، افراد قوماندان و مهمانش سوداهایی که خریده بودیم را دست چین کرده بودند، و به معاینۀ سر و تۀ موتر مصروف بودند. رانندۀ ما با چشمان از حدقه بر آمده در گوشه ای ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد. ما نزدیک شدیم و هریک سوداهای خود را به اندازه ای که می توانستیم منتقل کنیم، با خود گرفتیم و چیز هایی را مانند بالون های گاز و برنج و اجناس گران در بکس عقبی مور رها کردیم. من و یک دوست دیگر که در مکروریان زنده گی می کردیم، راه شش درک را در پیش گرفتیم، سومی پیاده به سوی کارته سه رفت. در راه که می رفتیم صدای فیر سلاح خفیف و ثقیل شنیده می شد. کوشش ما این بود که هرچه زودتر به خانه برگردیم.

فردای آن روز شورای نظار، مهمانان(افراد حزب اسلامی)، و قوماندان های خلقی را که در حوزه های پولیس جا به جا شده بودند، از کابل دور تر رانده بودند وکابل دست شورای نظار و معامله گران پرچمی آنان افتاده بود. راننده ام نگران موتر خود بود، ناگزیر اول به حوزه رفتیم. در آنجا سراغی از موتر نیافتیم. بعضی از تازه وارد ها با گرفتن نشانی موتر به ما اطمینان دادند که این موتر پیش یکی از برادران است. به ما گفتند، نگران نباشیم. برادران چند روز شوق می کنند و موتر را بر می گردانند.

آمدن گروه های مجاهد
شب و فردای آن روز جنگ سخت در گرفت. ظاهراً افراد مربوط به اتحاد شمال، دفتر های ریاست جمهوری را تسخیر کرده بودند. پس از تسلیمی تشریفاتی و پروتوکولی قدرت که پیشتر صورت گرفته بود، اوضاع توسط اتحاد شمال و مجاهدین اداره می شد. بعضی از مقامات عالی رتبه دولتی و حزبی چون محمد رفیع، معاون رئیس جمهور عبدالوکیل، وزیر خارجه نجم الدین کاویانی، عضو دفتر سیاسی حزب، فرید احمد مزدک منشی دوم حزب و دیگران هر یک در جستجوی پناهگاه های شخصی واحتمالاً شرکت در حاکمیت جدید به تقلاها وتلاش هایشان ادامه دادند که نتیجه مثمری بار نیآورد و بعد ها یکی بعد دیگر با استفاده از هر امکانی خود را به کشور های غربی رساندند.

در چند روز اول، حاکمیت جدید، کار ارگ، دفتر ها و آنچه در آن ها وجود داشت را یک سره کردند. همه چیزها، حتی شیردهن های آب به تاراج رفت. آهسته آهسته مقام های ریاست جمهوری با گماشتن افراد جدید از شر تفنگ به دستان رهایی یافتند. در هر قصر و تعمیر، گروه های مربوط به تنظیم ها جا به جا شدند. امید به کار سازنده و خدمت از میان رفت. آمد و شد ها به دفتر برای به غنیمت بردن هر آنچه که تا آندم باقی ماند، ادامه یافت.

از نظر علم اداره، این دوره شاید یکی از بدترین نمونه های دولت داری تاریخ معاصر افغانستان باشد. گماشته گان حاکمیت فعالان مایشایی بودند که از دستبرد برجان، مال، ملک، زمین، موزیم ها وداشته های شخصی و ملی افغانستان دریغ نمی کردند. هیچ اقدام مانع شونده در برابر این حرکت ها وجود نداشت. بعضی از بخش ها که حاکمیت را در دست داشتند و بخش های دیگر که مخالف بودند، همه در چپاول دارایی های عامه دست یازیدند. اداره و مدیریت از همه موسسات کشور به شمول دستگاه ریاست جمهوری اسلامی، رخت بر بست. حتی مدیریت ها و ادارۀ نیم بند، ناکافی و کهنه و فرسودۀ گذشته نیز از میان رفت. خلاصۀ خصوصیات مدیریتی این دوره این هاست:
• تنظیم گرایی درمقام های عالیه وپست های مهم دولت؛
• ترک کار گرفتن ازمتخصصان، تجربه داران، دانشمندان، مسلکی ها وسابقه داران خدمت؛
• تخصیص بودجه ها و امکانات در جنگ با مخالفان؛
• سؤ استفاده شخصی از اداره، عواید، گمرک ها و سایر درآمد ها در ولایات و مرکز. حتی برخی از وزرا بخشی از بودجۀ انکشافی را صرف خرید اموال و اجناس منزل شخصی می کردند؛
• بیلانس دخل و خرج از میان رفت و چاپ نوت های بدون پشتوانه، بدون شامل ساختن شماره های مسلسل آن دربانک مرکزی، ازجانب دولتمردان صرف تطمیع قوماندانان مخالف و خرید اسلحه وغیره می شد؛
• و بالاخره اداره و مدیریت اصلأ مفهوم کار بردی نداشت و حتی امیدی به بازگشت به گذشته ها موجود نبود. برخی از کارکنان دولت به زمین های دولتی واشخاص، رشوت واختلاس، چنان یورش بردند که به زودی قشرمتمول و تازه به قدرت رسیده در جامعه ایجاد شد؛
• سیستم خود کنترولی و بازدارنده گی در داخل نظام به وجود نیامد، در وضعیت بی ثبات، حاکمیت قادر به تفکیک قوا نشد. اداره زیر ارادۀ اشخاص، در هرموقفی که بودند، قرارداشت، تقریباً تمام تکلیف حاکمیت را جنگ و دفاع و داد وستد فزیکی پول به این وآن تشکیل می داد؛
• شیوۀ سود جویانه و زراندوزی از حساب ملت و دولت از پاکستان منتقل شد، گویی لشکر اباحیون بر جان و مال و ملک مردم و بیت المال مسلط شده بود.